نگاهم خیره شدی.کمی بغض درچشمانت پیدا بود.اما تو گفتی دیگر بس است نمی توانم ادامه بدم دیگر خسته بودی از من و با من بودن،ازتمام نگاه هایم.دیگراز من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم بی تکیه گاه می ندم،نبودن آن دستان پر مهر و محبت را.نبودن آن روزهای زیبا را نمیدانستم،نبودنت را چگونه باید باور کنم.ازدست دادن عشق را،از دست دادن کسی که رویا های زیادی براش داشتم.عاشقانه مثل بت میپرستیتمش. فقط میدانستم من شکسته شدم. باختم درزندگی.در رویا.حتی تو خیال خام بچه گانه ام.دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست. جسمم بی تکیه گاه ست.اما چگونه باور کنم؟مرگم را.بی تو بودن را.خودکشی زندگی ام را.چگونه باور کنم.بغض نگاهت راچگونه باور کنم.رفتن بی بهانه ات را چگونه باورکنم؟چگونه باور کنم جدایی راآن انتظارتلخ را،آن دور شدن نگاهمان.دستانمان.حتی دور شدن قلب و احساسمان راچگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم راچگونه باور کنم که دیگر آن نگاه عاشقانه نیست..
حالمان بد نيست،غم كم مي خوريم.كم كه نه! هر روز كم كم مي خوريم
آب مي خواهم،سرابم مي دهند.عشق مي ورزم،عذابم مي دهند
خود نمي دانم كجا رفتم به خواب.از چه بيدارم نكردي؟آفتاب
خنجري بر قلب بيمارم زدند.بيگناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پُشتم نشست.از غم نامردمي پُشتم شكست
سنگ را بستندو سگ آزاد شد.يك شبه بيداد آمد،داد شد
عشق آخر تيشه زدبر ريشه ام.تيشه زدبر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست،مرتد مي شوم.خوب اگراين است من بدمي شوم
بس كن اي دل!نابساماني بس است.كافرم،ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم.عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو مي كنم .هر چه در دل داشتم رو مي كنم
نيستم از مردم خنجر به دست.بت پرستم،بت پرستم،بت پرست
بت پرستم،بت پرستي كار ماست.چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي كنم.طالعم شوم است،باور مي كنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام.راه دريارا چرا گم كرده ام
قفل غم بردرب سلّولم مزن !من خودم خوشباورم،گولم مزن
من نمي گويم كه خاموشم مكن .من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش.من نمي گويم مرا غمخوار باش
من نمي گويم دگر گفتن بس است.گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين!شاد باش .دست كم يك شب تو هم فرهادباش
آه!در شهر شما ياري نبود.قصه هايم را خريداري نبود
خسته ام از قصّه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دلِ كس خون نشد اينهمه ليلي،كسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
كوه كندن گر نباشد پيشه ام .بوئي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود.قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود.تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچكس دست مرا وا نكرد؟نه!فكر دست تنگ ما را نكرد؟نه
هيچكس از حال ما پرسيد؟نه هيچكس اندوه ما را ديد؟نه
هيچكس اشكي براي ما نريخت.هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدني ست.حال من از اين و آن پرسيدنی نیست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه برحافظ تفالي مزنم
حافظِ عاقل فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت
گاهی دست به دعا گاهی فال حافظ می گیرم.گاهی برام خوب رقم میخورد گاهی هم خراب .اخ یاد ان روزهابخیر که چقدر باهم دوست بودیم.خدا انکس را نبخشه که راحت را از راه من جدا کرد.
این شعر زیبا از دوستم .م.ت.است.
امروز با تو سخن خواهم گفت اما نوعی دیگر.زیرا امروز همه چیز نوع دیگراست حتی تو.اینگونه نگاهم نکن.راست می گویم تو نیزنوع دیگر شده ای نه چون همشیه.امروزحتی چشمهای زیبایت نیز نوع دیگری به من می نگرد.پر غروراما زیباازنگاه معنادارت می فهمم انچه را که در دل داری.پس اینگونه با من سخن نگو.حتی لحن شیرین کلامت هم نیز نوع دیگریست.کاش همان حرف زدنهای عادی مرا دوست داشتی.اماانگارنه.خوشت نیامد.دل تو سخت پسند است.تو بگو چگونه بگویم؟می خواهی حرفهایم را برایت نقاشی کنم.قلم که توان ترسیم ان را ندارد.می خواهی حرفهایم رابر روی سنگ حک کنم؟پس چگونه بگویم؟به خدا دیگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.دیگر نمی دانم چه بگویم جز اینکه تورا می خواهم

به یاد گار نوشتم خطی ز دلتنگی
که در این زمانه ندیدم رفیقی به این یکرنگی
نگاهم می کنی نگاهت می کنم نگاهت می کنم نگاهم می کنی نگاهم می کنی ولی نگاهت نمی کنم ونرم آهسته پلکهایم بر روی چشمهایم می کشم تا مبادا.مبادا در اعماق نگاهم ازراز دل پریشانم با خبر شوی.رازی را که در پنهان ترین جایگاه قلبم جای گرفته است.خسته شدم تا کی.تا کی باید به تنهایی رنج و سنگینی این رازرا به دوش کشم.تا کیمگر شانه های من چقدر تحمل دارد مگر چقدر توان دارد؟می ترسم.از آن روزی که این راز بر ملا شود وتو.خواستار شنیدن آن راز نباشی ومن.اشکهایم بی صداست عشق من بی انتهاست .امروز می فهمم وقتی یه نفر میگه سخته یعنی چی؟وقتی بکی میگه ممکن نیست یعنی چی؟وقتی یکی میگه میمیدم یعنی چی؟قبلا"فکر میکردم همش حرفه که وقتی یه نفر میگه عاشق شدم و نمیتونم ازش دست بکشم اما حالا که خودم این حس و دارم میفهمم که حرف نیست واقعیته فکر میکردم تلقینه وقتی یه نفر میگه نمیتونم عشقمو فراموش کنم اما حالا میبینم که عین حقیقته حالا من میگم:نمیتونم فراموشش کنم نمیتونم فکر کنم دوسم نداره نمیتونم حس کنم بدون اون بودن یعنی چی؟من دوسش دارم و نمی تونم باور کنم که فقط من دوسش دارم و اون منو دوست نداره اما باید با این موضوع کنار اومد که بعضی وقتا سرنوشت یه جوری رقم میخوره که بابه میل ما نیست.خدایا باز هم دارم صدات می کنم کمکم کن ...

از روزي كه تو را ديدم
فهميدم كه تو با ديگران متفاوتي
و حس كردم كه دوست دارم تو را بهتر بشناسم
و دانستم كه تو احساساتم را بيدار كرده اي
از روزي كه عاشق ات شدم
دانستم كه دوست دارم هميشه در كنار تو بمانم
دانستم كه دوست دارم همه چيز را به تو بگويم
دانستم كه براي خود كسي خواهم شد
از روزي كه با تو يكي شدم
فهميدم كه جسم و جانم تا ابد در تلاطم خواهد بود
اگر تو را نمي ديدم
و تا ابد فكر مي كردم
كه عشق تنها يك رؤياست
براي همين است كه دوست دارم
صميمانه براي روزي كه تو را ديدم
از تو سپاسگزاري كنم
و تا ابد عاشق تو بمانم

ميگي هرچي بود تموم شد نميخواي منو ببيني
روزاي خوبمون انگار همه از ياد تو رفته
روبروت گريه نکردن نميدوني که چه سخته
تو که جاي من نبودي وقتي خنده هاتو ديدم
وقتي آخرين کلامو از صداي تو شنيدم
نه تو اوني که ميگفتي من برات يه عشق تازم
فکرشم نکرده بودم اينجوري به تو ميبازم
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته،یک دنیا پراز بغض های نشکفته.با منی،هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است .صدایی نیست،مأوایی نیست، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.من آمده ام اینجا،کنار دلواپسی های شبانه ات،کنار شعله ور شدن شمع وجودت،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد.دلم گرفته،دلم سخت درسینه گرفته،با تمام وجود تو را می خوانم؛از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را،جز دستهای مهربانت را،جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم،چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم،اما باز هم جای تو خالی است.شاید اگر جای تو بودم؛کمی،فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم،شاید اگر جای تو بودم؛طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم،شاید اگر جای تو بودم؛بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی،دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کننداما بدان یاس های سپید احساس مان هنوز گرم گرم اند.به خدا دیگه کم اوردم.هر روز ببنمت ولی نمی توانم حرفی به زبان بیا ورم.به جز سلام علیک کردن اگر هنوز گرمی دستانم را توی دستانت احساس می کنی.یا که سری توی شونت بود گریه می کرد.بیاد بیار.اگر از تیه قلبت یه زره احساس وجود داره بدون که من هنوز منتظرت هستم...

گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن
آدما انگار براي ما دعا نمي کنن
گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم
بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم
گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم
به خداي آسمونامون گلايه مي کنم
گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم
تنهايي،براي سنگيني غصه کم بوديم
گريه کن،سبک ميشي،روزاي خوب يادت مياد
گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد
گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتي که،بودش و هست و حل نشد
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن
گريه کن تاآينه شه،باز اون چشاي روشنت.واسه موندن لازمه،فداي گريه کردنت
روزهای خوب می روند روزهای بدتر به سراغ ادم می ایند .من این همه خوبی براش کردم حتی از جونم براش مایع گذاشتم حالا می بینم این طوری جوابم را می دهد یک طوری حرف می زنه که هیچ وقت من را ندیده ونمی شناسه خدایااین رسمش نیست با همه بچه حرف وشوخی خنده می کنه وقتی به من می رسه اخم به ابرو می اوره خیال می کنه که من با ان دشمنی دارم.خودش این را خوب می دونه که من چقدردوستش دارم من تمام سعی ام بوده که از من ناراحت نباشه .ولی با یک حرکت بچه گانه ازدستم دل گیروناراحت شد وحالا مارا می بینه خیال می کنه من دشمن فردی ان هستم خدا خودش خوب می دونه که من خیلی دوستش دارم به قول خودش دوستی ما احساساتی است.من نمی دونم این احساساتی که می گه یعنی چه.ولی چه کنم که وقتی عاشق تو شد هیچ کاری نمی شه کرد ونمی توانم تو را فرا موش کنم.وقتی ما با هم اشنا شدیم این حرف ها را با هم نداشتیم هر چه بین من وتوبود به تفاهم می رسیدیم.خدایا کاشکی همه چیز به روز اول برمی گشت .

می خواهم سکوت بغض کرده ی گلویم را بر برگ این خاطرات شکسته به باریدن درا ورم همه تنها سکوتم را می بینند کسی از دل خسته ام خبر ندارد از دروغ وریا این روز گار چه گویم که دل پری از اسمان دارم چو نوبت من است نمی بارد .دریا ی طوفانی دلم را به دست سرنوشتش سپردم جز ضربه های سهمگین بر صخره ی دلم وشکستن شیشه ی صبرم وبی طاقتی دلم چیز عایدم نشد.تو بگو من با تو چه کردم؟که این رفتار را با من انجام می دی .اخه بگو من با تو چه کردم .
و مرا می فهمی.من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یك انسان است.
تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند.

چی بگم؟دیروز انقدر ناراحت بودم که نمیدونم اینجا چی بگم. یکی از دلایلی که بعضی وقتا ترجیح میدم سکوت کنم هم همینه.اینکه میریزم به خودم هم وقتی میبینم با حرفام غمگین میشوی.اما باور کن دیروز دیگه داشتم خفه میشدم مخصوصا اینکه برای همیشه غمت تو دلم میمونه حتی اگه دیدی از ته دل میخندم فقط جلوی بچه ها کم نیارم برای همین می خندیدم نمی دونی که توی دلم چه خبره.دیروز مثله روز های قبل رفتم بیرون وخاطرتی یادم امدم که شاید باور نکنی فقط گریه روی چشمام بود.حتی یکی از عابر بر گشت به من گفت اتفاقی افتاده گفتم نه چیزی نیست.خیلی سخته جدایی .فقط دارم بهت میگم دارم داغون میشم .دیگه روحیه هیچ کاری را ندارم .به جزغصه .
این روزها بااینکه تو ظاهر قضیه دور و برم شلوغه و شاید آدمای زیادی دور و برم هستند اما خیلی احساس تنهایی می کنم!احساس تنهایی ازاینکه کسی کنارم نیست تا هم بهم آرامش بده و هم حرفمو بفهمه!.احساس تنهایی از اینکه با کسی راحت درد دل کنم!شاید اگه خیلی ها ظاهر زندگی منو ببینن به حالم غبطه بخورن!ما نمیدونن از درون درب و داغونم!
در میان اشک نومیدی رهی. خندم از امیدواری های دل
آسمان هم با من همدردی می کند.هر شب برای اینکه نشان دهد در غم من شریک است جامۀ مشکین خود را می پوشد.اما برای اینکه امید را در دلم زنده نگه دارد نگین هایی به لباسش آویخته و سنجاق سینۀ بزرگ و درخشانش را در معرض دیدم قرار می دهد.آری.امشب آسمان درست روبه رویم ایستاده.سنجاق سینه اش را به طور کامل و نه هلالی شکل میبینم.به من لبخند میزند و امید را در دلم روشن می سازد.

همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ ناپیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بس که طوفان زا بود دریای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
گنج منعم خرمن سیم زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواری های دل
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.وقتي دلت خواست ازغصه بشکنه به يادبيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوندوتو ارومش می کردی به یادبیار که روزی دستت به دستش بود وراه می رفتی وحرف میزدی ومن ساکت بودم وگوش می کردم یادان همه خاطرات بخیر.فقط دوست دارم روزی که با هم اشنا شدیم بیاد بیار که من چقدر دوستت داشتم.حالا ببین چه شدم چقدر داغونم تمام جسمم خسته شده همش تو فکرت هستم هیچ کس به جزه تو هیچ کس نمی توانه ارامش قبلی من را به من بر گردونه.
این همان کوچه تنهایی منه

بیا کناره من بمون نزارکه تنها بموم¤قصه ی تلخه حسرت را دیگه نمی خواهم بنویسم
چه سخت است بی همانه گريه كردن و به ظاهر خنديدن و به دروغ فرياد زدن كه زندگی شيرين است و چه سخت است زنده بودن زندگی كردن و غصه خوردن و بی اختيار مرگ را پذيرفتن چه سخت است گريستن در سكوتی سنگين و خاموش و به هنگام وداع لبخند زدن و بدان چه سخت است.اگر می دونستی این گریستن چیست.

نفس تازه ی من باش،وقتی حتی نفسم نیست
هم تبار.اگه نباشی،نفسم دیگه بسم نیست
نازنین.تعبیر چشمات،شبُ از پا در میاره
عمریه بیراهه ی من،جز تو سامونی نداره
مث پرواز کبوتر،سبز و ناب و دلنشینی
تو رُاز خداگرفتم،بهترین عشق زمینی
قدم اولُ بردار،تا که پروازُ بلد شم
از همه می گذرم اما،نمی تونم از تو رد شم
مثل یک پنجره ی باز،رو به سمت آسمونی
خودتُ چه عاشقونه،به شکفتن می رسونی
وقتی که رو تن دیوار،ابر بارونی می باره
عطر نم خورده ی کاهگل،یادتُ برام میاره
من برای زنده بودن،باید از تو جون بگیرم
بی تو زود می شکنم اما،با تو هیچوقت نمی میرم

